ماموتهایم
این مطلب رو توی متن هایی که سیو کرده بودم پیدا کردم.چیزی که می خواستم تو این پست بگم و شاید نتونستم ، خیلی روونتر و قشنگتر گفته : برخی داشتن اعتماد به نفس و مستقل بودن رو با انزوا اشتباه می گیرند...و بعد از چند مدت منزوی بودن و پیدا نکردن اعتماد به نفس، دنبال فواید انزوا می گردن..و به این نتیجه شگفت آور میرسند که انزوا برابر است با پاکی و یگانه راه اون...و بقیه هم که بیرون این دایره انزوا هستن همه از دم فاحشه هستن و جاکش..البته این برخی، کسایی هستن که بیشتر از ۱۰ دقیقه تو زندگیشون فکر کردن..اونایی که هنوز به این کار شگرف نایل نشدن که هیچی، فاتحه ! ضمنن یادآوری کنیم که : انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند.( برنارد شاو) اون اجل معلق می تونست و بیاد بکوبه به اتوبوس ما. ممکن بود من جلو نشسته باشم و دوستم. ممکن بود مرگ این دفعه در خونه ی من رو بزنه. ممکن بود قسمت من باشه که اون جلو له و لورده بشم. هر چیزی ممکن بود بشه یا نشه که من اون لحظه ای که اون اتوبوس روبرویی خوابش می بره و پیچ رو نمی پیچه و گاردریل رو رد می کنه و با ما شاخ به شاخ میشه ، اونجا باشم یا نباشم. از صبح که اینطوری شده هرکس رو می بینی میگه قسمت بوده ، قسمتش بوده ، قسمتشون بوده ... قسمت ، مزخرقترین قسمت زندگیه. قبلنا معتقد بودم مزخرف بودنش برمیگرده به قسمتایی که نمیشه ، حالا انگار برعکس شده . گند و گه بودنش مستقیما به قسمتایی برمیگرده که میشه . وقتی میگن قسمتت بود ، قسمتش بود ، قسمتشون بود ... تصادف مرگبار اتوبوس دانشجویان در جاده شیراز ـ اصفهان + تصاوير مجموعه ای از رمان ها و مجموعه داستان های فارسی خوب برای بچه های خوب : مردی که گورش گم شد - حافظ خیاوی فصل آخر - گیتا گرگانی سفر به گرای 270 دچه – احمد دهقان سمفونی مردگان – عباس معروفی سال بلوا - عباس معروفی فریدون سه پسر داشت – عباس معروفی ( تنها نسخه pdf آن در اینترنت موجود است) از یاد رفتن - محمّدحسین محمّدی هاکردن - پیمان هوشمندزاده آویشن قشنگ نیست – حامد اسماعیلیون بلبل حلبی – محمد کشاورز جمعه ی 28 ام روی صندلی لهستانی - غزل زرگر امینی مرگ بازی – پدرام رضایی زاده گوسالهی سرگردان - مجید قیصری آن گوشه دنج سمت چپ - مهدی ربی مفیدآقا - مرتضی کربلاییلو نیمه ی غایب - حسین سناپور سیاوش - محمد قاسم زاده – کاروان بوی خوش تاریکی - قاسم شکری سمت تایک کلمات – حسین سناپور قاعدهی بازی - فیروز زنوزی جلالی انجمن مخفی - احمد شاکری دستور زبان عشق سرودهی قیصر امینپور ترنم داوودی سکوت سرودهی قربان ولیئی اژدهاکشان - یوسف علیخانی من گنجشک نیستم - مصطفی مستور روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور یک عاشقانه ی آرام – نادر ابراهیمی فهرست ترجمه های خوب، از ادبیات جهان : در ادامه ی مطلب کتابهای کلاسیک فارسی : انشاء ابوالفضل نوشته ابوالفضل علامی بستان العارفین و تحفة المریدین پنج گنج (یا خمسه نظامی شاهنامه فردوسی
پ.ن : این فهرست ها در آرشیوم خاک می حوردند. گفتم حالی بدهم بهشان. پ.ن ۲ : گشتم. داستان "وقتی رعد و برق زد بیدارم کن" توی هیچکدوم از کتابام بود.شاید اسم داستان رو اشتباه گفتی. کلیپی رو می دیدم که به سبک نيما دهقاني که برای خاتمی شعر طنز می خوند و یجورایی تحسینش می کرد ، اومده بود و با یه مشت جفنگیات و به همون سبک و سیاق مجیز ا.ن رو می گفت و علیه خاتمی و اطرافیانش شر و ور تلاوت می کرد. البته این کلیپ و فوران خلاقیت مربوط به زمانی بود که خاتمی رفت و موسوی اومد. اين کلیپ هم مثل خیلی وقت ها یه تصور ذهنی از یه مشت آدمی که از جای جاشون عقده ورقلمبیده رو به خاطرم آورد. آدمایی که یه کارایی رو که عقوبت الهی داره - البته بنا به عقیده ی خودشون و اونی که ازش پیروی و حمایت می كنن - رو نکردن و میگن نکردیم و نمی کنیم - البته دلیلی هم نداره کسی که میگه کاری رو نکرده ، واقعا نکرده باشه و نكنه - و مشکل و مصیبت هم اینه که این افتخار و مزیت رو می کوبن تو سر اونایی که تو خط فکریشون - اگه فکر کردنی در کار باشه - نیستن و مخالفشونن و صد البت اونایی که اون کار رو کردن. نمونه ي بارزش هم که فت و فراوون. مثلن از همین انتصابات اخیر - انتخابات قدیم - بگير تا در و گوهر هايي كه هر روز ريخته ميشه رو زمين صدا و سيما. تهمت هایی که زده میشه و عقده گشایی هايي که نتیجه ی مستقیم همین تفکره. حالا تويي كه آدم خوبي هستي ، بي خيال بقيه شو. آفرين گلم ، برو درش رو بذار ديگه. ************** این هم برای دوستانی که این روزها - بخواهیم دقیق حساب کنیم می شود از حدود 4 سال پیش و دوره شدتش می شود از 22 خرداد 88 تا بعدها - از فحاشی به کسانی که فحش خورشان ملس است نزد خود ، وجدان خود ، اطرافیان و دوستان معذب هستند : فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است؛ اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق میکند. از تعداد و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی میکنند، سر در آورد و رابطه بینشان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشستهایم چرا ولخرجی نکنیم؟! صادق هدایت آشنایی با صادق هدایت / فرزانه / نشر مركز / 1372 پ.ن : کامنت های خوانندگان بس خواندنی اند. ************** در دفتر ریاست جمهوری : مشایی: بابا بس کن دیگه! از وقتی این پسره (گلزار) اومده، همش میری جلوی آینه! ما باید با هم حرف بزنیم !!! و اینم ناشی از اونه که بلد نیستیم حرف بزنیم و یجورایی گند می زنیم. پ.ن : این دلنوازان هر چه نداشته باشد ، پر است ازین دست دیالوگ ها که فکریمان می کند کجا ایستاده ایم. یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی بعد از مدت ها ... **************** ۱- ما ایرانی ها یک عادت عجیبی داریم ، که خب چون هنوز اسم رویش نگذاشته ایم مجبورم با مثال توضیحش دهم : ۲- قبل از این که ادامه ی آن عادت خاص ایرانیمان را بنویسم یک چیز دیگر را می نویسم و بعد سعیم را میکنم که در پست بعدی راجع به آن بنویسم. از وبلاگ کارتاژ **************** زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .... از وبلاگ بانوی اردیبهشت شوهر من ؛ پدر بچه هام !!! بازیگرا حق دارن اینو بگن . نه ؟ امروز را که هیچ انگورمان تحت پیگرد است مجال شراب شدن ندارد ولی فردا را یادت باشد یادت باشد فردایی که چهل ساله گشتیم دور یک میز بنشینیم و از کهنه ترین شرابمان دو گیلاس لب به لب بگذاریم کنار دستمان شراب خوب هر جرعه اش برای از یاد بردن یک قرن کافیست چهل سال که چیزی نیست ! آن قدر عقب می رویم که بعد از دو گیلاس سر از امروزمان در بیاوریم و حوالی نیمه شب سر از دیروزمان یادت باشد ... پ.ن : تولدم مبارک ! آفبشالیه البت . پ.ن 2 : روز تولدم دندان عقلی کشیدم که نپرس ! این روزای آخر ماه رمضون رو چطور می گذرونی ؟ با طرح اذان تا اذان ! از اذان صبح تا اذان مغرب می گیرم می خوابم ! زمانی تصویر ما از خانواده ای ایرانی ، آدم های زیادی بودند که دور سفره ای جمع می شدند ، بزرگ های فامیل سر سفره می نشستند و همه با شادی به تعامل می پرداختند . این تصور زیبایی است که هنوز وجود دارد . اما زندگی شهری این تصویر را کمی به هم ریخته . جنس زندگی ها باعث شده رازها بیش تر شوند و وقتی رازها بیش تر شدند، دروغ ها بیش تر می شود و وقتی دروغ ها بیش تر شد ، فضای خوش گذشته کدر می شود و پیچیدگی جای سادگی را می گیرد. عده ای از ما در گیر این فضا ها هستیم ، عدهای شاهد آن . آراز بارسقیان ( مترجم و نمایشنامه نویس ) متن آنچنان بکر و تازه ای نیست که کسی نداند و حس اش نکرده باشد . تصویر زیبایی که در ابتدای متن به میان آمده است به راستی هنوز وجود دارد و در دل و ذهن ما جا دارد و اگر نباشد و این جمع شدن ها را به جا نیاوریم گویی چیزی گم کرده ایم و خلایی بزرگ در روابط مان به وجود آمده است. نمی دانم با چند نفر در این حس مشترکم . بسیار پیش آمده که ساعت های زیادی را در مناطق نسبتا بالاتر از سطح محل زندگی ام یا همان بالابالاشهر گذارانده ام و ناگاه دلم پرکشیده برای خانه و جمع خودمانی خودمان . جمعی که یکرنگ تر است و رازهای آنچنان و بالطبع آن دروغ ها و پنهان کاری ها را ندارد . این نوع متداول زندگی شهری به میزان جاذبه اش ، برایم دافعه دارد . بودن در چنین محیط های مدرنی ، شاید برای کسی مثل من که بچگی هایم و شالوده احساسات و شخصیتم در محیط هایی بسیار ساده تر از این رشد و نمو پیدا کرده و گذشته است سخت باشد و برای کسی که در این محیط ها رشد یافته ، سهل. " وای ، نوشته هات واقعا آرومم می کنه . " از مزخرف ترین و حال به همزن ترین کامنت هایی که میشه برای یه نفر گذاشت. اون روز که دفتر روزنامه کمونیستا رو قلع و قمع کردیم بیش تر طول کشید. دستور از جایی نرسیده بود ، چیزی که بود رئیس از دس این روزنامه حسابی شیکار یود . معلومه یه همچین وختی دفتر روزنامه آتیش می گیره و تو مخزن ماشینای اتش نشانی هم یه قطره آب پیدا نمیشه . چیزی از دفتر روزنامه باقی نموند . غائله کمونیستا همونجا ختم شد . این کمونیستا از اون حرومزاده های ترسو بودن . اما عاشق این بودن که الم شنگه به پا کنن . البته سر و کله پلیس که پیدا می شد یهو غیبشون میزد . من خودم خیلیاشونو به دام انداختم . لوییس کارلوس ، آنتونیوس کاررا ، یادم که نیست . تو میدون پین هیرو ماچادو جمع می شدن شعار می دادن . یه بار خیابون فرنته رو بند آورده بودن نمیذاشتن کسی رد بشه . رئیس با کسی شوخی نداره : " گتولی یو معطلش نکن . می خوام با چماق خدمت این الدنگا برسی . " اونجا جمع بودن . خیال می کردن خونه خالشونه ، ما یهو از میدون فاستو کاردوسو سرازیر شدیم . سر بود که می شکستیم . با سگ کار دیگه ای نمیشه کرد ، قبول نداری نفله؟ یه کله سالم باقی نذاشتیم . اما داشتم نقل روزنامه ی اون کمونیستا رو می گفتم ، بعدش رئیس تو یه روزنامه دیگه داد نوشتن اونجارو فاشیستا آتیش زدن . " گتولی یو ، برو این فاشیستای الاغو جمع کن بیار . تا اینا باشن دیگه دفتر روزنامه آدمای سر به راهو آتیش نزنن . تموم الدنگارو جمع کن بیار. " راه افتادیم رفتیم بیاریمشون . تو یه چشم به هم زدن بیشتر از افرادی که بود فاشیست جمع کردیم بردیم. " که خرابکاری می کنین ، هان ، الاغا ! روزنامه کمونیستارو آتیش می زنین؟ حسابتونو می رسیم . خیال کردین اینجا شهر هرته ! " نیگام می کنی نفله ؟ شماها هیچ وخت پیروز نمیشین . تو جنگ کسی نمی تونه ما رو شکست بده ، مخصوصا این کارا رو می کنیم که شما ها رو بدنام کنیم . شبا این ور و اون ور آدم می فرستیم ، آره ، میگیم کار دمکراتاس ، کار ملی گراهاس ، کار سوسیالیستاس ، آدم می فرستیم گله ها رو تو آغل آتیش بزنن ، نمک رو زمینای دهاتیا بپاشن ، درا و پنجره های خونه هارو از جا دربیارن . شماها خیال می کنین پس ِ ما ور می آین؟ تو هر سولاخی قایم شده باشین پیداتون می کنیم . کور خوندین . نمیذاریم مملکت دس شماها بیفته ، اون هم دس شما الدنگا . هر جا باشین می کشیمتون بیرون . که گله آتیش می زنین ، نمک رو مزرعه ها می پاشین ، درا و پنحره های خونه های مردمو از جا درمیارین ، هان ؟! اون هم مردم بی پناهی که چیزی برای خوردن ندارن ف هان ؟ اون وخت اسم خودتون رو می ذارین کمونیست ، سوسیالیست ، می ذارین کوفت ، می ذارین زهر مار ، هان؟! شکار انسان – ژوئاژو اوبالدو ریبیرو بعد نوشت : به نظرم باید تیتر می زدم لباس شخصی ! که زدم. غیــــــــاث الدین جمشید کاشانی و ملاصــدرای شیرازی و خواجه نصیـــــرالدین توسی و قطب الدیــــــن محمود شیرازی و شمس الدین محمد جـــــوینی و خـــــــوارزمی و شیخ بهــــــایی و سهـــــروردی و ابن سینـــــا و امیــــرکبیـــــر و پروفسور حســـــابی و کـــــــــــه و کــــــه و کــه. خسته شدم از بس آویزون اینا و کورش و داریوش شدیم. پس من چی، پشم؟ ایکس چی؟ ایگرگ چی؟ تو چی، کشک؟ ما قراره کجا رو بگیریم؟ ما قراره کجا رو کشف کنیم؟ فقط بشینیم و سریال بسازیم و سریال ببینیم و باد به غبغب بندازیم و صد باره باد کنیم؟ وقتی به این اسم های پر طمطراق و اوضاع الانمون خیره میشم، به نظرم همش خالی بندی میاد. انگار این آدما مال این سرزمین نبودن. خیال می کنم اینجاست که می بینم نه چیزی داریم و نه می دونیم می خوایم چیکار بکنیم. حداقل از وقتی صــادق هـدایـت این صحبت رو کرده که پیشرفتی نداشتیم : ما هيچ تافته جدابافته اي نيستيم و ملتي هستيم مثل همه ملتهاي ديگر جهان، و بعد هم در صحنه امروز جهان، داشتم داشتم حساب نيست ، دارم دارم حساب است. بايد ديد امروز چه داريم و چه مي خواهيم بکنيم. (صادق هدايت - اشک تمساح) مسافری که بعد از من سوار تاکسی شده بود، رو کرد به راننده و با لهجه خلویی ( خلو همان خلا ، در مایه های جواتی و لاتی قمپزی شیرازی ) به پسری اشاره کرد که یه سگ رو با خودش می کشید. بحث اندر باب سگ و کمبود ها و علل و دلایل گرم شده بود که مسافره برگشت گفت : " من خودم حیوون بازم و همه چی هم داشتم ." راننده در جواب گفت : " اینا کمبود دارن. سگ میندازن دنبال خودشون که چنتا دختر نگاهشون کنن. والله این کارا مال داخل ِ کشور خارجه. اونا که بچه نگه نمی دارن، حیوون نگه می دارن که تنها نباشن. تو داخل ِ خارج مثل ما نیستن که." داشتم توی هضم داخل ِ خارج دست و پا می زدم که مسافره گفت : " من خودم یه بچه تو مایه های اینا دارم ." به من و پسر جوون دیگه ای که تو تاکسی بود اشاره کرد " به مولا اگه بخواد ازین کارا بکنه، بلانسبت شما ک.ونشو پاره می کنم . تعارف ندارم باهاش. خودشم میدونه. " این طور که فهمیده ام سلیقه موسیقیایی هرکس بستگی زیادی به نوع موسیقی خانوادگی شخص دارد. بچه که هستی مطابق با سلیقه والدین و به فراخور حس و حالشان و شاید به اقتضای سن خودت موسیقی گوش می دهی یا ناخواسته به گوشت می خورد ( می رود ). این موسیقی چه بخواهی چه نخواهی در لایه لایه ات نفوذ می کند و ته نشین می شود و وقتی به خود می آیی هوار هوار خاطره است که با هر تلنگری زنده می شود. خاطره که می گویم بیشتر فکر و منظورم به حس می رود. یک خاطره از آن حس که از سال های قبل باز میگردد. آنهم تا زمانی که آن موسیقی جاریست. حسی که می آید،اگر زورمند باشد می ماند و روزت را صاحب می شود و اگر ضعیف تر که می رود و تنهایت می گذارد و این بدتر است. آن زمان که شوهای ویدیویی ترکی و استامبولی مد بود، به مراتب تم ها و موسیقی شان هم زیباتر بود. نمی دانم شاید مد آن روزها نبوده یا کسی یادش نبوده که سلیقه ی هر کس در موسیقی هم می توانسته مایه تمسخر و خنده باشد. هرچند آهنگ های لایت ترکی آنقدر آرامبخش است که هنوز هم با شنیدن شان خاطرم به آن سالها و فضای ویدیویی آن ترانه ها می رود که دل به دلدار و دلدار به یار می رسید. هر کس می داند کجا می شود دانلود شان کرد دریغ نکند ازمان. ما به راستی عادت داریم که مدتی دراز چشم به راه دیدارها باشیم. زیرا رفیقان خط، همچون پاسدارانی جدا از هم، که با هم سخن نمی گویند، از پاریس تا سانتیاگو، در جهان پراکنده اند. تصادف سفری باید تا اعضای پراکنده ی این خانوار بزرگ حرفه ای، جایی در دنیا فراهم آیند. بدین ترتیب زمین هم خالی است و هم سرشار. پر است از این باغ های مرموز و پنهان که دسترسی به آنها دشوار است اما حرفه ی ما، ما را پیوسته، امروز یا فردا به آن ها می رساند. زندگی چه بسا که ما را از رفیقان دور می دارد و نمی گذارد که زیاد به آنها بیندیشیم، ولی آنها هستند. کجا؟ نمی دانیم، و خاموشند و از یاد رفته ، ولی چه وفادارند و اگر روزی به آنها بر بخوریم ، با چهره هایی از شادی شعله ور شانه های ما را می گیرند و تکان می دهند. حقیقت آنست که ما به انتظار خو گرفته ایم ... اما کم کم در می یابیم که خنده ی روشن آن یکی را دیگر هرگز نخواهیم شنید. در می یابیم که در ِ این باغ تا ابد بر ما بسته خواهد ماند. آنگاه ماتم راستین ما آغاز می شود ، که به هیچ روی جانسوز نیست اما اندکی تلخ است. و به راستی هیچ چیز هرگز جای رفیق گم شده را پر نخواهد کرد. نمی توان برای خود دوستان قدیمی درست کرد. هیچ چیز با این گنجینه ی خاطرات مشترک ، این همه رنج ها و مصائب ِ با هم چشیده، این همه قهر ها و آشتی ها و هیجان های تند همسنگ نیست. این دوستی ها تکرار نمی شوند. کسی که نهال بلوطی به این امید می نشاند که به زودی در سایه اش بنشیند خیال خامی می پروراند. سیر زندگی بدین سان است. اول گنجی گرد آوردیم. سال ها درخت نشاندیم. ولی روزگاری می رسد که زمان زحمات ما را تباه می کند و درختان را می اندازد. رفیقان یک یک سایه ی خود را از سر ما بر می گیرند. و ماتم های ما از این پس با تاسف پنهان پیری دلآزارتر می شود. زمین انسان ها – آنتوان دوست اگزوپری / ژرف تر و عمیق تر از شازده کوچولو وای به حال آموزش و پرورشی که وزیرش واژه ی منتخب را با کسره ی خ تلفظ کند. و به هیچ سوالی هم پاسخ ندهد. کل انداخته باشد که بگوید از هر مردی، مردتر و تخماتیک تر است و انصافاٌ هم خوب بتواند. چه به لحاظ ویدیو و چه به لحاظ اودیو ( عــُـــــق ). هر چند گفته بودند و شنیده بودیم خودش هم دوست نداشته زن باشد. چونان که گنده گوزی هایی داشت که از هر مردی بعید بود با تمام توان و زور بر تمامی جوانب نیز بتواند داشته باشد. پخش مذاکرات و جلسات مجلس هرچه نداشته باشد، یادمان می آورد نباید انتظاری از افراد بی سوادی که با رای اعتماد اکثر نمایندگان بی سواد پشت میز میروند و یا با عدم رای اعتماد آنان می مانند، داشته باشیم. کافیست تنها به نطق های اکثر نماینگان و وزرا توجه کنید. کسانی که در خواندن از روی نوشته های خودشان نیز عاجزند. منتخب را با کسره ی خ و نوین را فتحه ی ن می خوانند. این را مقایسه کنید با نطق های سران کشورهای دیگر. لینک مرتبط : روایت شیرین اعتماد از سوسن کشاورز - کاهش 22 سمت اجرايي به سه تجربه مديريتي دیروز خبری پخش شد مبنی بر پیروزی حزب نا طرفدار امریکا ( و نه به معنی مخالف ) بر حزب طرفدار امریکا ( و نه به معنی صد درصد مطیع ) در انتخابات اخیر ژاپن پس از 53 سال. گزارشگر نیز افزود ( در کمال صداقت ) درست است که در این 53 سال اقتصاد و سیاست و وجوه دیگر ژاپن رشد و توسعه ای مافوق صوتی داشته است، اما ( اینجا دیگر در کمال حماقت) میزان فقر و بیکاری هم بسیار بالا رفته است و علل را به طرفداری آن حزب از آمریکا مربوط ساخت. و من ماندم که این ک.ون امریکا چه دارد ( وچه می کند؟! ) که اینان هر چه از آن می خورند سیر نمی شوند؟!!! شعر : در زمانه ای که امریکن تینگز حاکم است .... صله ی رحم نداشتن دیوانگی است جوک بی ربط برای دوستان عزیزتر از جان : تمبر ا.ن به چاپ رسید. فقط آدم میمونه کدوم ورش تف کنه ! طنزنوشته های ارباهیم بنوی ! خواندن دارد، خنده دارد، افسوس دارد. پکیج کاملی است از هرآنچه میدانی و نمی دانستی، هرآنچه احساس می کنی و احساس نمی کردی، هرآنچه می بینی و نمی دیدی. لینک های بیربط و مربوط : داستانک : Conversation - مسافر تاکسي از سروش صحت / اعتماد و دریافت ترانه " کوچه " از زد بازی - متفاون از تمامی شنیده ها خط آخر :سرگذشت عجیب و غریب یک دختر فراری خط آخر : خواندن این داستان برای افراد زیر 18 سال ممنوع است! بدون شرح : تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل !!! بهشت است دختری که با خود بوی بهشت دارد طراوتی دارد که هرم آفتاب را لحظه ای پس می زند مخلوطی از باد خنک کولر مغازه ای و بوی خوش دختری زیبا یا نسیم بی خبری و عطر هوشربای زیبارویی فقط لحظه ای بهشت است بهشت... نیش مرتبط: با زبان روزه چشمانمان را زیادی گرداندیم ، زنبورکی زدمان و کان مان بسیار بسوخت. سُراندنمان در این دنیا. خود نیز سُریدیم تو این دنیا. همچنین می سُروننمون تو اون دنیا. اینه حکایت سرسره بازی ابدی ما. کارتونی از مانا نیستانی. ... .... بپا خیزید! کف دستان تان را قبضه ی شمشیر می باید کمان داران تان را در کمان تیر می باید شما را عزمی اکنون راسخ و پی گیر می باید شما را این زمان باید دلی آگاه همه با هم دگر همراه نترسید ز جان خویش روان گشتن به رزم دشمن بد کیش نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار شکستن شیشه ی نیرنگ بریدن ریشه ی تزویر دریدن پرده ی پندار اگر مردانه روی آرید و بردارید - از روی زمین از دشمنان آثار شود بی شک تن و جان تان ز بند بندگی آزاد - دل ها شاد تن از سستی رها سازید روان ها را به مهر اور مزدا آشنا سازید از آن ماست پیروزی ..... ..... حمید مصدق – منظومه درفش کاویان دیشب بعد از بازی پرسپولیس و استقلال اهواز مجری مشغول مصاحبه با مربی های دو تیم بود و کارشناس برنامه هم مشغول کاوش در اعماق دماغ ! دیدنی بود. ------------------------ امروز طبق معمول بعد از اذان شبکه 2 مراسم نماز جماعت رو به طور مستقیم از قم پخش کرد و من حسرت و غبطه خوردم. یکی از نمازگذارها داشت نماز می خوند( اگه نمی خوند که بهش نمی گفتن نمازگذار.میدونم). یهو دست کرد تو جیبش.موبایلش رو درآورد و نگاهش کرد.بعدش یه تکمه زد و گذاشتش تو جیبش. انقدر حواسش به نمازش بود که نمی دونست داره چکار می کنه. انقدر غرق نماز بود که نگو. با خودم گفتم کاش منم می تونستم. ---------------------- سرگرد خارجی خان به همراه دوستان، با چراغ قوه ای در دست در روز روشن، استثناعن بدون بطری آب، بعد از دیدن مجرمان که تیر خورده بودند فرمود: بهشون برسید، باید حرف بزنن برامون.نیاز داریم به حرف هاشون. با خودم گفتم یعنی اگه نیاز به حرفشون نبود بهشون نمی رسیدن؟! ----------------------- و در نهایت پخش سیرک زنده ملی هر روز و هر شب و هر ساعت بالاخص ساعت 14 – 20:30 – 21 و الی آخر از تی وی های ملی. --------------------- آموزنده است خیلی.من از پایش جمب نمی خورم. استاد گاه به گاه حجم هایی روی تخته می کشد،به اکراه و با دقت. مواظب است پیراهن سفیدش گچی نشود. ذهن ها را تعلیم می دهد به اشیا نه آنگونه که هستند،که آنطور که نیستند و می توانند باشند نگاه کنند،تعلیم می دهد به فکر ِ عذاب و زحمت ِ تن، سر یا دست و پا و چشم و هر عضو دیگری باشند، تا جای خالی چیزی را که نیست احساس کنند. این طوری بودن ِ چیزی که نیست ضروری می شود، این طوری هستی ِ آن از درون ذهن آغاز می شود.قلب اما اگر جایی اش خالی باشد چیزی را تغییر نمی دهد، کسی را نمی آفریند، او را پیدا می کند.استاد،طرز رسیدن به او را هم می توانی بگویی؟ نیمه ی غایب – حسین سناپور ...تا به کی از آرزو هامون جدا؟ با تو هستم، با تو هستم ای خــــــدااااا.
ادامه مطلب
تصور کنید یکی از ما ، از کلاس اول دبیرستان ؛ می رود کلاس کنکور های مختلف ، در آزمون های مختلف شرکت می کند ، انواع کتاب های مختلف را می خواند ، برای هر درسش کلی معلم خصوصی می گیرد ، که کنکور قبول شود. خب مسلما کسی که این همه تلاش می کند ، نتیجه ی تلاشش را می گیرد و می شود نفر اول کنکور ؛ تا اینجا که همه چیز خوب بوده است ، اما آن عادت عجیب ایرانی از وقتی شروع می شود که این شخص را می آورند توی تلویزیون و یهو میزند زیر همه چیز : نه ! من اصلا تا حالا تو عمرم کلاس کنکور نرفتم ، من تا حالا معلم خصوصی نداشتم ! من تا حالا کنکور آزمایشی ندادم و الخ.
بعد ما که همه می شناسیم این ولد زنا را که دارد عین سگ دروغ می گوید ، همین جوری توی دلمان بهش فحش می دهیم.
اصلا بگذارید یک مثال دیگر هم بزنم : یکی از هم دانشگاهی های شما تصمیم میگیرد که یک ترم فلان درس را بخواند و نمره ی خوب بگیرد ، دیگر با هیچ کسی بیرون نمیرود ، جواب تلفن هیچ کسی را نمی دهد ، همه اش توی پر و پاچه ی استاد آن درس وول می خورد ( اگر دختر باشد ، خیلی بیشتر ) و خلاصه آخر ترم نتیجه ی درس خواندن ها و زحمت هایش را میگیرد و نمره ی آن درس 20 می شود. دوباره ناگهان ورق بر میگردد : من ؟ من که تا حالا درس نخوندم ! اصلا نمی دونم چرا 20 شدم ؛ من کلا 2-3 ساعت جزوه ی یکی از بچه ها را نگاه کردم.
حالا شما بیا و بگو که برادر من ، خواهر من ، خوبه همه دیدن که تمام طول ترم داشتی کون خودت را جر می دادی که نمره ی خوب بگیری ، اما مگه اثر می کنه ! نه آقا ، ایشون هیچی درس نخوندن و یهوئکی نمره شان 20 شده.
حالا خب معلوم است دیگر ، همین آدم می شود کاندید ریاست جمهوری مملکت ( اصولا در ایران همین مدل آدم ها می شوند کاندید ریاست جمهوری مملکت ) بعد تمام مملکت را با پوسترهایش که دارد دست یک پیرمرد را می بوسد کاغذ دیواری می کند ، آن وقت تا در مورد تبلیغات ازش می پرسی ، یکهو عادت ایرانی اش گل می کند : من ؟ من که اصلا هیچی پول تبلیغات ندادم ، اگه چیزی هم بوده که تعدادش خیلی کم بوده ، یه عده از مردم اومدن خودشون پول جمع کردن ، از شام زن و بچشون زدن ، دادن چار تا دونه پوستر چاپ کردن ! و گرنه من که تا حالا پول برای تبلیغات ندادم و الی ما شا الله.
- همه ی ما ایرانی ها پوپولیست های کوچک حقیری هستیم ، وقتی هم یکی را می بینیم که دارد بیشتر از خودمان جاکش بازی در می آورد ، شروع می کنیم فحشش می دهیم. همین.
من تصور میکنم که یکی از دلایل مهم دیگری که باعث شده امروز ما به اینجا برسیم ، وجود دانشگاه آزاد است. من شدیدا معتقدم که تحصیل بایستی حتما پولی باشد و حتی این که در ایران انقدر تحصیل کرده هایمان آدم های نفهمی هستند تقصیر همین رایگان بودن تحصیل است ، اما دانشگاه آزاد ما ، با این که پول می گیرد بیمار است ، در جامعه ی ما همه چیز بیمار است و دانشگاه آزاد هم رویش ! اما این را نمی خواهم بگویم. حتی این را که فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد یک مشت مدرک دار کتاب نخوانده اند را هم نمی خواهم بگویم. این که دانشگاه آزاد دارد به دخترانی که باید به کارهای زنانه شان برسند مدرک می دهد و تبدیلشان می کند به خانوم مهندس های بی شعوری که چون فکر می کنند مهندس شده اند دیگر خودشان همه چیز را می فهمند ( و یا شاید چون خانوم شده اند ! ) و نتیجه این می شود که از قبل از مدرک دار شدنشان ( و قبل از خانوم شدنشان نیز ) کمتر می فهمند را هم نمی خواهم بگویم.
چیزی که می خواهم بگویم رفتن دانشگاه آزاد در روستاها و ده کوره هایی است که تنها راه امرار معاش مردمانشان از راه زمین های گندم و برنجانشان است ، و یا فوق فوقش از راه گله داری.
این که دانشگاه آزاد بروند این جور جاها هم خیلی خوب است ، خیلی از این ده کوره ها واقعا تبدیل به شهر شده اند ، مردمش به دانش هایی مانند : سوات ، پوشیدن شلواری به جز زیرشلوار برای حضور در خیابان ، خوردن ساندویچ و غیره دست یافته اند .( هرچند که راه درازی دارند تا فارسی را به گونه ای حرف بزنند که شما متوجه شوید ) این ها همه خوب است ، اما مشکل از جایی شروع می شود که که دانشجوها محلی می خواهند که شب ها بخوابند ( و یا کار دیگری کنند ) . برای همین باید از همین بومی ها خانه اجاره کنند. بومی ها هم بیشترین عددی که بلدند تا آن بشمارند را برای کرایه ی خانه شان اعلام می کنند و دانشجویان هم از سر مجبوری قبول می کنند دیگر.
خلاصه این بابایی که تا دیروز روی زمینش کار می کرد حالا دیگر می رود زیر کرسی میخوابد و شعر می گوید ، برنج هم نمی کارد و میگذارد تقصیر برنج های خارجی که آمده و بازار را قبضه کرده ( کسی نیست بگوید پدر آمرزیده ، برنج ایرانی اصلا توی بازار نیست که ملت مجبور می شوند برنج هندی بخرند )
این بابا ، حالا دیگر می خورد و می خوابد و از پولی که برای اجاره ی شبهای خانه اش بدست می آورد روزگار می گذراند. می دانید اسم این شغل چیست ؟ اگر نمی دانید به فرهنگ دهخدا رجوع کنید ، به این کار می گویند جاکشی !
حالا انتظار دارید کشاورزی که زمینش را ول کرده و به جاکشی رو آورده است در انتخابات به چه کسی رای بدهد؟


| Design By : Night Skin |




